حسني دلش گرفته بود
زار و زار و زار گريه مي کرد
اومد پيشش يواش يواش
يه توپ سرخ و سبز و زرد
چرخي زد و گفت حسني
حالا که وقت گريه نيست
من مي دونم غصه ي تو
فقط براي تنهاييست
بيا بامن بازي بکن
قلم بده روي زمين
ببين چطور بالا مي رم
چطور ميام سوي زمين؟
حسني ديگه گريه نکرد
اشکاشو پاک کرد زود زود
خنده اومد روي لباش
چون که ديگه تنها نبود