
لبخند میزند لبت سیب حیا داری... ولی
گفتم بیا تا ما شویم چشمت بگفت آری ... ولی
چشمم برای چشم تو شب تا سحر رگبار زد
گفتم دلم خون گشته تو اینگونه می باری ... ولی
این شیشه ی عمر من است اشک تو رود زندگی
آخر چرا بستی کمر ما را بیازاری ... ولی
هر تیغ تو بر قلب من چون مرهم هجران شده
عشق تو در خون من است نه عشق بازاری ... ولی
وقتی که گفتم عاشقم سر را به زیر انداختی
لبخند میزند لبت سیب حیا داری .... ولی